تبليغاتX
فاصله ها
آه در باغ بی درختی ما ... این تبر را به جای گل که نشاند؟!
نسلی شدیم که از ناچاری به دردهای هم لایک می زنیم
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 10:56 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

روزهای بلند بی تو بودن می گذرند

اما دل نوشته هایم هنوز

بوی تو را می دهند . . .

و عطر یادت مشامم را نوازش میدهد انگار که هستی . . .

+ نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 10:1 بعد از ظهر  توسط مهران  | 


به مغازه آرزوها رفتم
آرزوها همه جنس
ابریشم، کتان، ساتن
همه رنگ
زرد و قرمز عنابی
...
بر سر دَخل خدا را دیدم
رؤیا را متر می زد

انسانها را دیدم
همه در حال چانه زدن

به خودم گفتم
بخَرم، نخرم؟

تهی از مغازه بیرون آمدم
آرزوها را پشت سر گذاشتم
سوار تاکسی تنهایی شدم
و آدرس دلم را به او دادم
و دور گشتم ز شهر بیهودگی .....

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 1:52 قبل از ظهر  توسط مهران  | 




شکایتی نداشتم از گردون

گرچه هیچ برای من چرخ نزد هیچ.

دست هایم را ،

در یک بعد از ظهر گرم.

کاشتم با تفنگی زیر درخت هلو

آن طرف باغچه.

و فریادی در ذهنم هرشب تکرار میکند :

تمام شد.

کاش میشد گلوله ای داشتم در مشت.
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 1:29 قبل از ظهر  توسط مهران  | 

من ازت خــــــــاطــــــره دارم


خــــاطــــره "درد"كــــــمي نــــيست...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 1:17 قبل از ظهر  توسط مهران  | 

آدمهای ساده را دوست دارم.

همان ها که بدی هیچ کس را باور
ندارند.
همان ها که برای همه لبخند دارند
............همان ها که همیشه هستند،
برای همه هستند.
آدمهای ساده را
باید مثل یک تابلوی نقاشی
ساعتها تماشا کرد؛
عمرشان کوتاه است.
بسکه هر کسی از راه می رسد
یا ازشان سوءاستفاده می کند یا
زمینشان میزند
یا درس ساده نبودن بهشان می دهد.
آدم های ساده را دوست دارم.
بوی ناب
" آدم "می دهند
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 1:10 قبل از ظهر  توسط مهران  | 

می خواستم جهان را

به قواره ی رویاهایم در آورم

رویاهایم

به قواره ی دنیا در آمد!

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 3:14 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

زندگی باغ قشنگی نیست

که در خنکای بعد از ظهر فروردین

روی نیمکتی

زیر پرگلترین بوتهی یاسش

بنشینی

مست خواب

و عشق کنی

زندگی راهبندان میدان آزادی

ظهر مرداد

در پیکان قراضهای است

که شیشهاش خاک گرفته

و پلاستیک سیاه صندلیهایش

ترک خورده


تو

بستنی فروش دورهگردی

که لحظهای بهشت میدهی

و یک ماه اسهال.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 2:53 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

مادرم میگفت
دوستانت را ببین
همه به جایی رسیده اند
نمیدانست
منتظر نشسته ام
تا به تو برسم
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 7:57 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

خَســـــــــته ام
از این خنــــــــده های مستـــــــــانه

خَســـــــــته ام
از این سیـــــگار های پــــی در پـــــی
...
دلـــم طناب ِ تاب ِ کودکــــی ام را
می خواهـــَـــد

تا خــــودم را بــــه دار آویـــــــزم

خَســـــــــته ام
از این صورتـــــــک ِ شـــادی کـــه بر چهــــره دارم

دلـــم هــــوا می خواهــَـــد
هــــوا در سرنـــــگ

خســـــــــته ام
از ایـــن پیاده روهایــــی که
هیچ گــــاه به پـــایــــان نمی رســـــد

دلــــــــم بــُـن بَســــــــت می خواهـــَـــد
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 1:2 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

بـی خـــ ـودی بــِـــ دَست آمَـده بــــ ـودی!

بـی خـــ ـودی از دَست رَفـتـی!

نـَفَـهمیــــ ـدَم از کـُـدام آسِـمــان صـاف افتـــ ـادی تـــویِ دامَـنَـمــــ ؟!
نـَــه دامـَــنِ مـَــن تـــــ ـو را یــــ ـادِ چیــ ـزی مـی انــدازَد مِـــن بَـعــد ؛
نـَــه آسِـمــان
 مـَــرا یـــ ـادِ کـَسـی !

نـَفَـهمیـــ ـدَم آمَـدَنـت را حـیــ ـران بـنــگـَــرَمــــــ ؛

یـــ ـا رَفتَـنَـت را مـــ ـات بـگِــریـَـم !!

بـــ ـاد آوَرده را بــــ ـاد مـی بـَــرَد؛ قـَبـــ ـول !

دِلـَـمــــ را کـِـــ بــــ ـاد نـیـاوَرده بـــ ـود !

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 9:21 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

زندگی را برده بودم با خودم
تا بشویم دست و رویش را
که خوشحالش کنم
عمق استخر وفا
مرد میدانش کنم

زندگی لج کرده بود
کودکانه می گریخت
من به دنبالش شدم
حوصله سر رفت و ریخت

دست های زندگی
پر شد از انبوه غم
من نرفتم سوی او
او شکست در پیچ و خم

مهربان شد این دلم
سوخت از غم های او
من دویدم سوی او
دست من درپای او

زندگی یک خنده کرد
سر به زیر و با وقار
گفت : ای عاشق برو!
من ندارم با تو کار!

حرف های زندگی
گرم بود و آشنا
گفت: من اهل دلم
حل شده ام در صفا

چشم های زندگی
خیره بود در کار عشق
گفتم : اما من چرا؟
خم شدم از بار عشق!

زندگی حرفی نزد
شانه ای بالا کشید
زیر لب آهسته گفت:
آب را دریا چشید

من نشستم پیش او
دست من در موی او
گفتم اما من چرا؟
ره ندارم سوی او!

زندگی جا خورد و گفت
من پُرم از عاشقی
من خودم هم مانده ام
در غم دلداگی!

زندگی از جا پرید
دست ها را در هوا
گفت : من باید برم
پس تو هم با من بیا

گفتم : آخر تا کجا؟
گفت : آن جا را ببین
می رویم تا روشنی
دوست هستیم بعد از این

دست هایم را گرفت
گفت : با هم می رویم
درس اول آشتی
قهر را رد کرده ایم

درس دوم معرفت
یک مداد آماده کن
تا که سر مشقت دهم
بودنت را ساده کن

درس بعدی را نگفت
دست بر چشمش گذاشت
گفت: آن کس برده که
پا به نفس خود گذاشت

درس ها را یک به یک
می شمرد و می سرود
ضربه های قلب من
در صدایش خفته بود

حرف هایش شد تمام
خسته شد از گفتگو
لب به خاموشی گرفت
رفت سراغ شستشو

گفت : از عمق وفا
من ندارم وحشتی
این تویی با طاقتت
تا همین جا نشکنی

این نگفته شیرجه زد
سطح آب شد دایره
دایره ها تو به تو
شد شبیه خاطره

من نشستم گوشه ای
تا که پیدایش شود
عشق گفت: این جا نمان
تا دل همپایش شود

من پریدم توی آب
دست در دامان عشق
زندگی همپای دل
ما همه مهمان عشق





 


+ نوشته شده در  جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 8:14 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

 

از این ور اون ور شنیدم
داری عروس می شی گلم
مباركت باشه ولی
آتیش گرفته این دلم
خیال می كردم با منی
عشق منی،مال منی
 
فكر نمیكردم یه روزی
راحت ازم دل بكنی
باور نمیكردم بخوای
راس راسی تنهام بذاری
آخه یه عمر،همش بهم
گفته بودی دوسم داری
گفته بودی عاشقمی
به پای عشقم می شینی
می گفتی هر جا كه باشی
خودتو با من می بینی
 
رفتی سراغ دشمنم
یه پست نامرد حسود
یكی كه حتی به خدا
لنگه ی كفشمم نبود
به ذهنشم نمی رسید
حتی نگاش كنی یه روز
آخ كه چه دردی میكشم
هی دل بی چاره بسوز
با این همه ولی هنوز
عشقت برام مقدسه
همین كه تو شاد باشی و
بخندی واسه من بسه
...
...
...
تاج عروسیتو برات
خودم هدیه میخرم
غصه نخور حرفاتو من
پیش كسی نمی برم
هركی بپرسه بش میگم
خودم ازش خواستم بره
میگم برای هر دومون
این جوری خیلی بهتره
...
...
...
با این كه می دونم برات
همدم و غم خوار نمیشه
آرزو می كنم دلت
یه لحظه غصه دار نشه
با این كه میدونم یه روز
تو رو پشیمون میبینم
همیشه از خدا می خوام
چشماتو گریون نبینم
با این كه از دوری تو
دلم داره میتركه
،ولی به خاطر تو هم
،شده میگم
 
مباركه
 
 
.............................مباركه
 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 9:9 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

بچه بودم نه دیگه منتظر زنگ بودم
نه دیگه واسه تو و مثل تو دلتنگ بودم
بچه بودم تو نبودی شبا زود خوابم می برد
دل کوچیکم فقط غصه بازی رو می خورد
بچه بودم چقدر صاف و روون می خندیدم
خوبیش این بود که ازت نمی خوامت نمی شنیدم
بچه بودم همه چی درست می شد، سخت نبود
هیچکی اندازه من اون روزا خوشبخت نبود
بچه بودم کسی بیخود منو اذیت نمی کرد
مثل تو میون بازیا خیانت نمی کرد
بچه بودم کسی مثل تو باهام بد نمی شد
بی توجه از کنار رویاهام رد نمی شد
بچه بودم نبود اون کس که بهم راس نمی گفت
مثل تو هیچکی بهم هر چی دلش خواس نمی گفت
بچه بودم عالمی بود آخه عاشق نبودم
از دست چشمای تو، در حسرت دق نبودم
بچه بودم عکس تو باعث درد سر نشد
جز تو هیچ کسی باعث رفتن به سفر نشد
بچه بودم کسی مثل تو منو رنج نداد
برد و باخت تلخ ما مزه شطرنج نداد
بچه بودم بیشتر از این زمونا در می زدن
اون روزا بزرگترا بیشتر به هم سر می زدن
بچه بودم چشم تو در به درم نکرده بود
اون روزا فکر و خیالت خبرم نکرده بود
بچه بودم اگه مثل حالا مجنون می شدم
از بزرگ شدن واسه ابد پشیمون می شدم
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 9:57 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

و بعد از من
خانه تنها شد
در خود فرو رفت
خاطرات از دهن‌افتاده را سر كشيد
ديوارها را گپ زد
و مادرم كه تنها
درد را از من آبستن بود
بعد از من ديگر
درد نداشت
فرياد نداشت
و تنها
گاه‌گاهي برايم ويار مرگ مي‌كرد
بعد از من
كوچه كوچ كرد
پشت بر زمين
و رو به سمت بي‌ستاره‌ترين نقطه آسمان نشست
كوچه ديده بود
رد پاي پدر را
پسرك را
و گلهاي چادرم كه در پيچش
مي‌پوسيد
بعد از من
همه چيز
من را
در خواب هم نديده‌اند


+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 1:56 قبل از ظهر  توسط مهران  | 

در اندیشه ی ناب لحظه های بودنت

غرق در خیالات،با حال و هوای بارانیم

موج عشق آفرین حضورت

آشیانه ی گرد و غبار گرفته ام را عطر آگین میسازد !

لحظه های ناب در بالین یار..

چقدر دوستت دارم های بی ریا رد و بدل میشد

از میان لبانت جاری میگشت تا شاهرگ های دلم!

چقدر دستان من بوی صداقت میداد آن روزهایی که زیر سایه ی آشتی

بروی موهایت کشیده میشد.

یادت هست گلم؟!

با آن عشوه گری های دخترانه ات میگفتی که دیگر حق ندارم دست به سیاه و سفید بزنم

تا درست و آرام کنارت بنشینم و نگاهم کنی

یادت هست دیوانه؟

گفتی میخواهم لبریز شوم از مستانه ترین بوسه هایت

یادت هست من....تو....تک بیت های ناب بهر چشمانت؟ بهر مرد بودنم؟

چه همتی داشت که من مردانه قدم در راه عاشقی ات گذاشتم

راستی گلم

تا یادم نرفته بگویم...!

من به غیر از سفیدی بخت بلند و سیاهی زلفهایت دیگر دست به هیچ سیاه و سفیدی نمی زنم

نخند دیوانه...!

دوباره بیا گلم،دلم...

خودت را از لا به لای رنگ های رنگین کمان نشان بده!

ببین گلم...

تمام عکس هایمان پیش رویم هست

از ترس پاک شدن از خیسی اشک هایم دیگر جرات نمیکنم ببوسمت!

حسودیم میشود به آن عروسک قشنگی که دوستش داشتی و لحظه خوابیدن به آغوش می کشیدی..!

نمیدانم الان در چه حالی

من که تا لب تر می کنم

چشم هایم خیس خیس میشود

گاهی اوقات نفسم را حبس میکنم

یادت هست گلم؟

میگفتی هم زمانی که من دوستت دارم میگویم تو هم نفس بکش؟!

تا تمام سینه ام مملو از دوستت دارم هایت شود؟

.

.

.

.

.

گریه میکنم گلم!!!!!!!







09191081399

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389ساعت 10:43 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

چقدر شبانه های زنانه را دوست دارم

سرشار از شور مملو از اشتیاق

شبانه های زلف های گشوده

احساس های روان بر ذرات هوا

چای های دم نکشیده لیوان ، لیوان

خمیازه های بی امان دیوار

ساعت لنگان به شب رسیده

نمی دانم چرا سرعت می گیرد بی امان

دلم میخواهد زمان را

به پیشکشی چشمانت

که خیره در آینه ام می نگرد

متوقف سازم

شبانه های زنانه ، شبانه های بوی تو

شبانه های دست های خالی من

و قصه هایی که نمیگویی

و لالایی سیرسیرک ها

شمع های افروخته

چشم های به در دوخته

وقتی خواب بر من چیره می شود

شبانه های فال

شاهدی از حافظ

لیلی خوانی

مجنون سرایی

و عشوه ای که از گوشه چشمت

بروی کاغذ های سیاهم

باقی مانده است .

شبانه های یاس

شبانه های مریم

شبانه های همه دختران لطافت

و کام تلخ من از بازنیآمدنت

و سکوت

پایان شبانه ای دیگر

و در سکوت انگار زمزمه ای جاری است :

((بهار من گذشته شاید
غمت چو کوهی ، به شانه ی من
ولی تو بی غم از غم شبانه ی من
چو نشنوی فغان عاشقانه ی من ))

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 0:53 قبل از ظهر  توسط مهران  | 

بی تو که در این جمعه  ها گریه می کنم ،

 مرگ هر شب به سراغم می آید

 چون کودکی که به میهمانی باران،

 هفت سینی از سجاده های سبز آورده است.

 اما افسوس که این هفته ها بی تو تحویل می شوند وساعت وسبزه وسکه  ، سفرۀ سینۀ دل شکستۀ مرا کامل نمی کند.

چگونه می توانم حکایت عشق تو را فراموش کنم

 وقتی عقیق انگشتر چشمهایم از پریشانی گیسوی تو انگشت به دهان مانده ونگاهم هنوز در وادی حیرت به سلوک ادامه می دهد.

چگونه می توانم بی نوای غمگین تو زنده بمانم

 وقتی تالارهای سرود وسه تار میزبان نوازش سر انگشت مهربان تو بر گیتار شکسته دل من است.

چگونه می توانم از تو ننویسم

 وقتی تنها این نوشتن است که سرفه های این حنجره بغض گرفته را مرهم است واین واژه های از تو رسیده هستند که بر درخت دفتر من چراغ میلادمیوه های امید را روشن می کند.

وچگونه می توام رفتنت را توجیه کنم

 بی هیچ خداحافظی ، بی هیچ بدرودی !

دلم به صدای مهربان تو عادت کرده بود.

نازنین.....

دلم می خواست تا با هوای ابری جمله های معطر تو

 کویر دستهایم را آبیاری کنم.

دلم می خواست تا تو بودی و من به زندگی امید داشتم

میان گلهای ناممکن شعرهای سهراب شمعی روشن کنم

 واز نقاشیهای آسمان ، خورشید را به تو هدیه کنم.

دلم می خواست تو با من می ماندی و

این دو روز خاکستری طی می شد و به سر سبزی می رسیدم.

اما تو رفتی بی هیچ خداحافظی ،

 بی آنکه جوابم را بدهی ،

 بی  آنکه بگویی دوستت ندارم ،

 بی آنکه بدانم چرا رهایم کردی

 وتنها سکوت تو

 مرا شکست.!

التماست کردم به کلامی مرا روشن کن

 وتو

 نخواستی هم بغض من باشی!

می دانستم عشقت نبودم

 وتنها یک حرف بودم پیش جملات سینه ات

و ندانستی که عشقم بودی

 و جمله ای بودی از واژه های  عشق من!

گفته بودم دلت را می خواهم خندیدی و رفتی....!

تقصیر تو نیست

 عشق همیشه پشت پنجرۀ این روزها خاک می خورد.

 و من نیز مانند تو که عشقت را میان خاکها رها کردی ،

 دلم را در مسیر یاد تو خاک می کنم

تا اگر بوی زنبق خاطره ات از این حوالی رد شد

 دوباره زنده شوم و دوباره صدای محزون تو را ازلای شب بوها بشنوم

 که می گوید:

 دوستت دارم...!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 1:14 قبل از ظهر  توسط مهران  | 

هی همین دل بی قرار من ، ری را
کاش این همه آدمی
تنها با نوازش باران و تشنگی نسبتی می داشتند
ری را ! ری را !


تنها تکرار نام توست که می گویدم
دیدگانت خواهرانه بارانند .
سر انجام باورت می کنند
باید این کوچه نشینان ساده بدانند
که جرم باد ، ربودن بافه های رویا نبوده است

گریه نکن ری را
راهمان دور و دلمان کنار همین گریستن است
دوباره اردیبهشت به دیدنت می آیم
خبر تازه ای ندارم
فقط چند صباح پیشتر
دو سه سایه که از کوچه پائین می گذشتند
روسری های رنگین بسیاری با خود آورده بودند
ساز و دهل می زدند
اما کسی مرا نمی شناخت
راهمان دور و دلمان کنار همین گریستن است
خدا را چه دیده ای ری را !

شاید آنقدر باران بنفشه بارید
که قلیلی شاعر از پی گل نی
آمدند ، رفتند دنبال چراغ و آینه
شمعدانی ، عسل ، حلقه نقره و قرآن کریم
حیرت آور است ری را ،
حالا هر که از روبرو بیاید
بی تعارف صدایش می کنیم بفرما !

امروز مسافر ما هم به خانه بر می گردد

...

قبول نیست ری را
بیا قدمهامان را تا یادگاری درخت شماره کنیم
هر که پیشتر از باران به رویای چشمه رسید
پریچه بی جفت آبها را ببوسد ،
برود تا پشت بال پروانه
هی خواب خدا و سینه ریز و ستاره ببیند
قبول نیست ری را !

بیا بی خبر به خواب هفت سالگی بر گردیم
غصه هامان گوشه گنجه بی کلید
مشقهامان نوشته
تقویم تمام مدارس در باد
و عید یعنی همیشه همین فردا
نه دوش و نه امروز ،
تنها باریکه راهی است که می رود
می رود تا بوسه ، تا نقل و پولکی
تا سهم گریه از بغض آه
ها ... ها ری را !

حالا جامه هایت را
تا به هفت آب تمام خواهم شست
صبح علی الطلوع راه خواهیم افتاد
می رویم اما نه دورتر از نرگس و رویای بی گذر

باد اگر آمد
شناسنامه هامان برای او

باران اگر آمد
چشمهامان برای او

تنها دعا کن کسی لای کتاب کهنه را نگشاید
من از حدیث دیو و
دوری از تو می ترسم ... ری را !

درست است که من
همیشه از نگاه نادرست و طعنه تاریک ترسیده ام
درست است که زیر بوته باد سر بر خشت خالی نهاده ام
درست است که طاقت تشنگی در من نیست
اما با این همه گمان مبر که در برودت این بادها خواهم برید !

حالا دیگر از ندانستن شمال و جنوب جهان بغضم نمی گیرد
حالا دیگر از هر نگاه نادرست و طعنه تاریک نمی ترسم
حالا دیگر از هجوم نابهنگام لکنت و گریه نمی ترسم
حالا دیگر برای واژگان خفته در خمیازه کتاب
غصه بسیار نمی خورم

حالا به هر زنجیری که می نگرم بوی نسیم و ستاره می آید
حالا به هر قفلی که می نگرم کلام کلید و اشاره می بارد
شاعر که می شوی ، خیال تو یعنی حکومت دوست
باور کنید ! هی من ساده ، ساده به این ستاره رسیده ام ؟

من از شکستن طلسم و تمرین ترانه
به سادگی های حیرت دوباره رسیده ام

درست است
من هم دعاتان می کنم تا دیگر از هر نگاه نادرست نترسید
از هر طعنه تاریک نترسید
از پسین و پرده خوانی غروب
یا از هجوم نابهنگام لکنت و گریه نترسید
دوستتان دارم
ای سادگان صبور ، سادگان صبور !
...

به گمانم باید
برای آرامش مادرم
دعای گریه و گیسو بران باران را به یاد آورم
دلم می خواست بهتر از اینی که هست سخن می گفتم
وقتی که دور از همگان
بخواهی خواب عزیزت را برای آینه تعبیر کنی
معلوم است که سکوت علامت آرامش نیست

آسوده باش ، حالم خوبست
فقط در حیرتم
که از چه هوای رفتن به جائی دور
هی دل بی قرار را پی آن پرنده می خواند
به خدا من کاری نکرده ام

فقط لای نامه هایی به ری را
گلبرگ تازه ای کنار می بوسمت جا نهاده و بسیار گریسته ام
چرا از اینکه به رویایی آن پرنده خاموش
خبر از باغات آینه آورده ام ، سرزنشم می کنید !؟

خب به فرض که در خواب این چراغ هم گریه ام گرفت
باید بروید تمام این دامنه را تا نمی دانم آن کجا
پر از سایه سار حرف و حدیث کنید !؟
یعنی که من فرق میان دعای گریه و گیسو بران باران را نمی فهمم !؟

خسته ام ، خسته ، ری را
نه من سراغ شعر می روم
نه شعر از من ساده سراغی گرفته است

تنها در تو به شادمانی می نگرم ری را
هرگز تا بدین پایه بیدار نبوده ام
از شب که گذشتیم
حرفی بزن سلامنوش لیموی گس
نه من سراغ شعر میروم
نه شعر از من ساده سراغی گرفته است
تنها در تو به حیرت می نگرم ری را
هرگز تا بدین پایه عاشق نبوده ام
پس اگر این سکوت
تکوین خواناترین ترانه من است
تنها مرا زمزمه کن ای ساده ، ای صبور !

حالا از همه اینها گذشته ، بگو
راستی در آن دور دست گمشده آیا
هنوز کودکی با دو چشم خیس و درشت ، مرا می نگرد !؟

می توانم کنار تو باشم و
باز بی آواز از راز این همه همهمه بگذرم
من از پی زبان پوسیدگان نخواهم رفت
تنها منم که در خواب این همه زمستان لنگر نشین
هی بهار بهار برای باغ بابونه آرزو می کنم
حالا همین شوق بی قیمت و قاعده
همین حدود رویا و رفتن از پی نور ، ما را بس
تا بر اقلیم شقایق و خیال پروانه پادشاهی کنیم .

اشتباه از ما بود
اشتباه از ما بود که خواب سرچشمه را در خیال پیاله می دیدیم

دستهامان خالی
دلهامان پر

گفتگوهامان مثلا یعنی ما !

کاش می دانستیم
هیچ پروانه ای پریروز پیلگی خویش را به یاد نمی آورد
حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب می میریم !

از خانه که می آئی
یک دستمال سفید ، پاکتی سیگار ، گزینه شعر فروغ ،
و تحملی طولانی بیاور
احتمال گریستن ما بسیار است !
در ارتباط مخفی با خواب گریه ها
حرفهای عجیبی شنیده ام .
هی ساده ، ساده !

از پس آستین گریه گمان می کنند :
آسمان فردا صاف و هوای رفتن ما آفتابی است .
حالا تو هم بلند شو ، بگو (( ها )) و برو !

چقدر قشنگند
می شنوی ری را ؟

به خدا پروانه ها قبل از آنکه پیر شوند ، می میرند

حالا بیا برویم از رگبار واژه ها ویران شویم
عیبی ندارد یک بودن دیوار باغ و صدای همسایه
باران که باز بیاید
می ماند آسمان و خواب و خاطره ای
یا حرفی میان گفت و لطف آدمی با سکوت

....
من راه خانه ام را گم کرده ام ری را
میان راه فقط صدای تو نشانی ستاره بود
که راه را بی دلیل راه جسته بودیم
بی راه و بی شمال
بی راه و بی جنوب
بی راه و بی رویا

من راه خانه ام را گم کرده ام
اسامی آسان کسانم را
نامم را ، دریا و رنگ روسری تو را ، ری را
دیگر چیزی به ذهنم نمی رسد
حتی همان چند چراغ دور
که در خواب مسافران مرده بودند !

من راه خانه ام را گم کرده ام آقایان
چرا می پرسید از پروانه و خیزران چه خبر
چه ربطی میان پروانه و خیزران دیده اید

شما کیستید؟
از کجا آمده اید
کی از راه رسیده اید
چرا بی چراغ سخن می گوئید
این همه علامت سوال برای چیست
مگر من آشنای شمایم
که به آن سوی کوچه دعوتم می کنید
من که کاری نکرده ام
فقط از میان تمام نامها
نمی دانم از چه (( ری را )) را فراموش نکرده ام
آیا قناعت به سهم ستاره از نشانی راه
چیزی از جرم رفتن به سوی رویا را کم نخواهد کرد ؟

من راه خانه ام را گم کرده ام بانو
شما ، بانو که آشنای همه آوازهای روزگار منید
آیا آرزوهای مرا در خواب ، نی لبکی شکسته ندیدید
می گویند در کوی شما
هر کودکی که در آن دمیده ، از سنگ ، ناله و
از ستاره ، هق هق گریه شنیده است
چه حوصله ای ری را !

بگو رهایم کنند ، بگو راه خانه ام را به یاد خواهم آورد
می خواهم به جائی دور خیره شوم
می خواهم سیگاری بگیرانم
می خواهم یک لحظه به این لحظه بیندیشم ...
- آیا میان آن همه اتفاق
من از سر اتفاق زنده ام هنوز !


بی قرارم

می خواهم بروم

می خواهم بمانم

می خواهم تنها بمانم
در اتاق را آهسته ببند
شب پیش خواب باران و پائیزی نیامده را دیدم
انگار که تعبیر تمام رفتن ها
بازگشت به زاد رود شقایق است

حالا بوی مینار مادرم می آید
می خواهم به باران ، به بوی خاک
به اشکال کنار جاده بیندیشم
به سنگچین دود اندود اجاق ترنج
ترانه ، لچک ، کودری ، چلواری سپید ،
بخار نفس های استکان
طعم غلیظ قند ، رنگ عقیق چای
نی ، نافله ، نای ،
و دق الباب باد بر چارچوب رسواترین رویاها
نگفتمت وقتی که خاموشم

تو در مزن ؟
می خواهم به رواج رویا و عدالت آدمی بیندیشم
می خواهم در کوچه های کهنسال آواز و بغض بلوغ
به گیسوی بید و بوی بابونه بیندیشم
به صلوة ظهر و سایه های خسیس
به خواب یخ ، پرده توری ، طعم آب و حرمت علف .

چرا زبان خاموش مرا
کسی در لهجه های این همه جنوب در نمی یابد ؟
نه ، دیگر از آن پرنده خیس
از آن پرنده خسته ... خبری نیست
روی دیوار آن سوی پنجره
کسی با شتاب چیزی می نویسد و می رود .

امروز هم کسی اگر صدایم کرد
بگو خانه نیست
بگو رفته است شمال
می خواهم به جنوب بیندیشم
می خواهم به آن پرنده خیس ، به آن پرنده خسته
به خودم بیندیشم
گاهی اوقات مجبورم حقیقتی را پس گریه های بی وقفه ام پنهان کنم

همین خوب است

...
می ترسم ، مضطربم
و با آن که می ترسم و مضطربم
باز با تو تا آخر دنیا هستم
می آیم کنار گفتگویی ساده
تمام رویاهایت را بیدار می کنم
و آهسته زیر لب می گویم
برایت آب آورده ام ، تشنه نیستی ؟
فردا به احتمال قوی باران خواهد آمد .

تو پیش بینی کرده بودی که باد نمی آید
با این همه دیروز
پی صدایی ساده که گفته بود بیا ، رفتم !
تمام راز سفر فقط خواب یک ستاره بود
خسته ام ری را .
می آیی همسفرم شوی ؟
گفتگویی میان راه بهتر از تماشای باران است
توی راه از پوزش پروانه سخن می گوییم
توی راه خوابهامان را برای بابونه های دره ئی دور تعریف می کنیم

باران هم که بیاید
هی خیس از خنده های دور از آدمی ، می خندیم ،
بعد هم به راهی می رویم
که سهم ترانه و تبسم است
مشکلی پیش نمی آید
کاری به کار ما ندارند ری را ،
نه کرم شبتاب و نه کژدم زرد .
وقتی دستمان به آسمان برسد
وقتی بر آن بلندی بنفش بنشینیم
دیگر دست کسی هم به ما نخواهد رسید
می نشینیم برای خودمان قصه می گوئیم
تا کبوتران کوهی از دامنه رویاها به لانه برگردند

غروب است
با آن که می ترسم
با آن که سخت مضطربم
باز با تو تا آخر دنیا خواهم آمد
خدا حافظ ...
پرده نشین محفوظ گریه ها
عزیز بوسه های معصوم هفت سالگی 

خلاصه هر چه همین هوای همیشه عصمت !
خواهر بی دلیل رفتن ها

خدا حافظ !
حالا دیدار ما به نمی دانم آن کجای فراموشی
دیدار ما اصلا به همان حوالی هر چه باداباد
دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیده اند
پس با هر کسی از کسان من از این ترانه محرمانه سخن مگوی
نمی خواهم آزردگان ساده بی شام و بی چراغ
از اندوه اوقات ما با خبر شوند !
قرار ما از همان ابتدای علاقه پیدا بود
قرار ما به سینه سپردن دریا و ترانه تشنگی نبود
پس بی جهت بهانه میاور
که راه دور و
خانه ما یکی مانده به آخر دنیاست

نه

دیگر فراقی نیست
حالا بگذار باد بیاید
بگذار از قرائت محرمانه نامه ها و رویاهامان شاعر شویم
دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیده اند
دیدار ما به همان ساعت معلوم دلنشین
تا دیگر آدمی از یک وداع ساده نگرید
تا چراغ و شب و اشاره بدانند که دیگر ملالی نیست !
حالا می دانم سلام مرا به اهل هوای همیشه عصمت خواهی رساند.

یادت نرود
به جای من از صمیم همین زندگی
سرا روی چشم به راه ماندگان مرا ببوس !
دیگر سفارشی نیست
تنها ، جان تو و جان پرندگان پر بسته ای که دی ماه به ایوان
خانه می آیند
 
 
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اسفند 1388ساعت 1:33 قبل از ظهر  توسط مهران  | 

من ِهمیشه ی در بی تویی مچاله شده
ستاره ای که اسیر سیاه چاله شده
پرنده بودم و زندانی ِ قفس شده ام
جنازه ای که فقط میکشد نفس شده ام
من از اهالی ِ خورشید بوه ام مردم!
پراززلالی ِ خورشید بوده ام مردم!
به شب دچار ولی ازتبارخورشیدم
عجیب نیست که چشم انتظار خورشیدم
.......
چه شدکه من سراز اقلیم شب درآوردم
به این عجوزه ی پتیاره باور آوردم؟
کدام دست نوشته است سرنوشتم را
کدام وسوسه از دست من بهشتم را...؟
............
اگرچه کودک این روزهای من خسته است_
اگرچه بال به سوی توپرزدن بسته است_
هنوزهم پرم از غربت چکاوک ها
پر از رهایی ِ دلچسب ِ بادبادک ها
...............
من آن تصور تلخ پرنده از قفسم
همیشه وحشتی آمیخته است با نفسم
..........
نوشته ام شعری باز از نبودن تو
دلم خوش است به این روز وشب سرودن تو
چقدر کاغذ بیهوده هی سیاه کنم
که تو نباشی وعمراینچنین تباه کنم؟
اتاق پرشده از ناگهان کاغذها
ومن جزیره ی گنگی میان کاغذها
............

چقدرتاریکم من چقدر نوری تو
چقدر ازشب من دوردوردوری تو؟
چقدر آه ...چقدر آه... آه ...آه ..چقدر
چقدرچشم بدوزم به راه آه... چقدر؟
دلم گرفته ازین هی تسلسل شب وشب
ادامه دارد تاکی تسلسل شب و شب؟
دلم گرفته ازین شهر_پایتخت دروغ_
که مردمش همه پوشیده اند رخت دروغ
..........
چنانکه سکر خیالت خمار میشکند
طلسم باغ به دست بهار میشکند
شنیده اید که رسم است گاه پایین و...
شنیده اید که گهگاه پشت برزین و...
همیشه ماه پس ِپشت ابر پنهان نیست
همیشه فصل رجزخوانی زمستان نیست
هنوز آینه ام گرچه غرق زنگارم
هنوزهم که هنوزاست ازتو سرشارم
چه باشتاب گذرمیکندقطارزمان
به سمت هیچ سفر میکند قطار زمان
درایستگاه«تو»شایدکمی درنگ کند
مگر که زشتی خودرابه «تو»قشنگ کند
چه بوده حاصلم از این قمار هرروزه
کجاست مقصداین گیرودارهرروزه؟
تویی دلیل نفس میکشم هنوز اگر
هنوز دردل شب مؤمنم به روز اگر
مرابه منطق چشمت مجاب کن ای یار!
دوباره در شب من آفتاب کن ای یار!
چقدرسایه ی مشکوک در حوالی ماست
به جز تبرچه کسی فکر خشکسالی ماست؟
که باغ خشک شود هیزم اجاق شویم
بروثمر برود هیزم اجاق شویم
.....
مرابه فصل غزل های عاشقانه ببر
مراکه گم شده ام درخودم به خانه ببر...
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 1:5 قبل از ظهر  توسط مهران  | 

چه شب ها
دلم را
به پای نگاهت وقف کردم

پیاله پیاله
هوای تو را سر کشیدم

هوایت
مرا اوج می داد به مستی
نگاهت برایم همیشه
روشنی بود و هستی

و یک روز اما که دستم نبود
به توفان اندوه
بخت سپیدم سیاه شد
از این فاصله افتادن ما
همه دلخوشی های من هم ... تباه شد

زمان سبقت از من گرفت
و تنهایی ام
بوی غربت گرفت

من امروز اما
چو سنگی فرو غلتیده بر دامن کوه
به صبر و شکیبایی از درد و اندوه
به آرامی ... رد می شوم

تو حالا
به نامحرمی ... نگاهم نکن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 2:11 قبل از ظهر  توسط مهران  | 

شانه هایت را کم آورده ام

امشب به اندازه تمام دلتنگی ها شانه هایت را کم آورده ام

دور تا دور اتاقم را گشته ام

پیراهت را در آغوش می کشم

و

عطرت جانم را ذوب می کند

کجای این روزها سر از تقویم روی دیوارم بر می آوری

دوشنبه ؟؟

سه شنبه ؟؟

چشم هایم به مهمانی اشک ها می روند

انگشتانت را کم دارم تا…ه

تا..ه

دانه دانه قبل آن که از چشمانم جاری شوند بربایی شان

دلم تنگ است

به اندازه تمام دنیا

تمام دنیا

.

دست هایت را می خواهم

گرمایشان را

سفتیه سینه ات

جایگاه تمام خواب های شیرینم

آرامشم

بهشتم

.

کجای امشب مرا در آغوش می کشی

برای لحظه ای از آغوشت تمام نفسم را می دهم

.

اینجا شب به وقت بی نفسی …..ه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 1:25 قبل از ظهر  توسط مهران  | 

انقدر برايت ننوشتم كه خاطراتت هم با من قهر كرده اند

دلم براي نوشته هاي ننوشته ي خودم هم تنگ شده  چه برسد براي مخاطب ننوشته هايم

هزاران هزار صفحه سفيد را سياه كردم كه بيايي بيايي و به داد دلم برسي

بيايي و دلم را دل داري دهي بيايي و ستارهاي آسمان چشمهاييم را كه هر شب هزاران هزار تايشان به

زمين  چهره ام سقوط مي كنند جمع كني

اما افسوس

ديگر كاغذ خسته شده  از بس كه سياهش كردم

من هم ديگر .....

خيال تو  مرا  هر شب تا اوج روياهاي كال  نرسيده ام مي برد

تا اوج بي تو بودنهايم

تا آسمان چشمهايت .اما همانجاست كه مرا  رها مي كند و من چنان به  مرداب بيداري سقوط مي كنم

كه تا سپده صبح براي بيرون آمدن از اين مرداب تاريكي دست و پا مي زنم

دلم در التماس است و از دست چشمهايم كاري بر نمي ـيد

نه هستي تا ببينمت نه نزديكي تا بيابمت .

چه كنم ؟

هنوز ماتم زده  سر كوچه اي نشسته ام كه براي اخرين بار از آن عبور كردي و من

خميده مانده ام براي لمس جاي پايت

منتظر بازگشتت هستم

mah 

+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1388ساعت 1:8 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

برایت خاطراتی بر روی این دفتر سفید نوشتم

که هیچکسی نخواهد توانست چنین خاطرات شیرینی را
برای بار دوم برایت باز گوید.

چرا مرا شکستی ؟چرا؟

اشعاری برایت سرودم

که هیچ مجنونی نتوانست مهربانی و مظلومیت چهره ات را توصیف کند

چرا تنهایم گذاشتی ؟چرا؟

چهره پاک و معصومت را هزار بار بر روی ورق های باقی مانده وجودم نگاشتم

چرا این چنین کردی با من ؟چرا؟

زیباترین ستارگان آسمان را برایت چیدم.

خوشبو ترین گلهای سرخ را به پایت ریختم.

چرا این چنین شد/؟چرا؟

من که بودم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 1:23 قبل از ظهر  توسط مهران  | 

کوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم
اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم
کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود
کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از نگاهش می توان خواند
کاش برای حرف زدن نیازی به صحبت کردن نداشتیم
کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود
کاش قلبها در چهره بود
اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد
و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم
سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست
سکوتی را که یک نفر بفهمد بهتر از هزار فریادی است که هیچ کس نفهمد
سکوتی که سرشار از ناگفته هاست
ناگفته هایی که گفتنش یک درد و نگفتنش هزاران درد دارد
دنیا را ببین… بچه بودیم از آسمان باران می آمد
بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید!
بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن
بزرگ شدیم هیچکی نمیبینه
بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم
بزرگ شدیم تو خلوت
بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست
بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه
بچه بودیم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم
بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچی بعضی هارو کم و بعضی ها رو بی نهایت دوست داریم
بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم و همه یکسان بودن
بزرگ که شدیم قضاوتهای درست و غلط باعث شد که اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه
کاش هنوزم همه رو به اندازه همون بچگی ۱۰ تا دوست داشتیم
بچه که بودیم اگه با کسی دعوا میکردیم ۱ ساعت بعد از یادمون میرفت
بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو یادمون مونده و آشتی نمی کنیم
بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدیم
بزرگ که شدیم حتی ۱۰۰ تا کلاف نخم سرگرممون نمیکنه
بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود
بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه
بچه که بودیم آرزمون بزرگ شدن بود
بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم
بچه که بودیم تو بازیهامون همش ادای بزرگ ترها رو در می آوردیم
بزرگ که شدیم همش تو خیالمون بر میگردیم به بچگی
بچه بودیم درد دل ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند
بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان به کسی می گوییم… هیچ کس نمی فهمد
بچه که بودیم دوستیامون تا نداشت
بزرگ که شدیم همه دوستیامون تا داره
بچه که بودیم بچه بودیم
بزرگ که شدیم بزرگ که نشدیم هیچ دیگه همون بچه هم نیستیم
ای کاش هیچ وقت بزرگ…
نمی شدیم
و همیشه بچه بودیم

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت 11:2 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

چوب خط روز های بی تو بودن که پر شد، نامه اي برايت نوشتم،

نامه اي براي  تو و برای اين عکس ميان قاب و برای اين تپش

 کهنه در سينه.نامه ام را ميسپارم به دست باد .ببرد آنسوی تمام اين ديوار ها ،

اين جاده ها ،اين روز ها ...اصلاً ببرد ،آن سوی تمام نمی دانم هايی که

دستانم را و دستانت را از هم جدا کرده اند... باد می داند،خوب می داند،

مگر يادت نيست ؟ خودش بود که آن روز لحظه اي قبل از غروب,

 بادبادکم را از بندش رها کرد و به دست پرحرارت تو سپرد.

حالا که گفتم يادم آمد،بايد روی پاکت بنويسم :

برسد به دست کسی که باد یادهایش را براحتی از دلش میبرد

آخر خانه ات را که نميدانم کجاست ،روزی در پی بادبادکی

دوان بودم که تلاقی نگاهت را بر سرخی گونه ام حس کردم

 اصلا مينويسم: ''برسد به دست همان نگاه''..

همان نگاهی که آيينه اميدم بود و نويد فردا... فردايی

که هنوز در راه است!

امّا نه،اين دو خط نامه که جای اين حرف ها نيست،

همين لبخند پشت قاب عکس هم با من قهر ميکند،

اگر دوباره قصه دلتنگی ام را  از نو تازه کنم.بگذار اصلاً از

ميهمانيم بگويم: جای تو خالی ،چند وقت پيش بود

 که تکرار اين روز های بی خاطره را

در آنجا که سکوت بود جشن گرفتم؛ مهمانی که نبود,

من بودم و قاب عکس تو... سفره اي چيدم در خور مهمان

شمع بود و گل یاس بود و دو خط دست نوشته با قلم

نیلی دل با باده ای که اسمم را بر آن حک کرده بودی

 باده ی نوشین و احساسی از یک بانوی آبی .

گناه عاشقي من بود و بس چه بگويم؟ شاد باد روزگار

 تو که همين خشکيده لبخند گوشه لبانم, از برکت یاد

همان روزها ست .

همان شب خواب باران را دیدم که بر ديوار

کوچه خاطره هایم می بارید . بارانی که چکه چکه

بر سقف سفالی دلم می باريد.دلم به حال

 کبوتر های احساس زير شيروانی سوخت،کز کرده بودند کنار

هم...سردشان بود. چوب خط روز های بی تو بودن

که به سر آمد،نامه اي برايت نوشتم .''ميسپارمش به دست باد''

حتی اگر خودت هم نخواهی باد آن را به دیوار خانه

ات خواهد کوبید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 2:41 قبل از ظهر  توسط مهران  | 

باغبانی پیرم که بغیر از گلها، از همه دلگیرم کوله ام غرق غم است... آدم خوب کم است عده ای بی خبرند عده ای کور و کرند عده ای هم پکرند دلم از این همه بد می گیرد و چه خوب! آدمی می میرد

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 2:2 قبل از ظهر  توسط مهران  | 

یادداشتی برای تو سلام رفیق حال من چطور است؟یاد من کجاست؟شاید مانده است در کورسوی تاریک خیالت یا اتاقت!....قصه دل من را یادت هست؟عشقم, یادگاریهایم,خاطراتم و چشمهایم را به خاطر داری؟در سلول وجودت اینها را کجا گذاشتی؟....می دانم عشق را انکار کردی یادگاریها را خط زدی قصه ها را نشنیده گرفتی دوستت دارم ها را جا گذاشتی خاطرات را پس زدی و...چشمهایم را فراموش کردی...پس من چرا میان این همه چیزهای مبهم و گمشده دست و پا می زنم؟دیگر زیاده عرضی نیست خداحافظ رفیق

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 1:50 قبل از ظهر  توسط مهران  | 

گفته بودی فردا

پشت این پنجره ها

غنچه ای می روید

و کسی می آید

روشنی می آرد

اکنون

دیرگاهیست که من

پشت این پنجره ها

بیدارم

ولی اینجا حتی

بوته خاری نیست

من دگر می دانم

خانه ام تاریک است
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 11:19 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

 

 

نه تکرار می شوم نه تمام

بر این نخهای پاره پاره نامرئی

بر این پنجره آویزان و یاسهای پلاسیده

با همین اشک های سفید....

دیگر شب ها هم نمی رقصانیم....آه....

چه خوشبختند عروسکهای کوکی سیاه....

****

۲)

من دلم برای یک سلام تنگ شده است

و برای کلمه ها...

و برای حس مبهم واژه ها

من دلم برای یک صفحه سفید کاغذ تنگ شده است که بی محابا بنویسم در آن

و بی محابا بشنود

و بگوید...

من دلم برای تو تنگ شده است

من دلم برای تو تنگ شده است

چه کسی تمامت دلتنگی های مرا چون تو در سینه می پذیرد و با سلامی شادی را به مهمانی چشمهایم می کشاند.

چه کسی مهربان خواهد بود آنگونه که نهراسم از بادهای وحشی مزاحم.

چه کسی تلواسه های مرا خواهد شنید وقتی تو نیستی غروب های جمعه...

دیگر غروب کدام جمعه دلگیر نخواهد بود وقتی تو نیستی...

و من چه فریب بزرگی هستم برای دلم.... این لبخندها چه دغل بازند....

این کلمه ها تمامی ندارند....

کاش ........ بگذار نگویم.... من دلم برای یک درد بزرگ تنگ شده است

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 2:56 قبل از ظهر  توسط مهران  |