ســـــــايه ها
آه در باغ بی درختی ما ... این تبر را به جای گل که نشاند؟!

 

 

نیمه شب آواره و بی حس و حال  در سرم سودای جامی بی زبان

پرسه ای آغاز کردیم در خیال   دل به یاد آورد ایام وصال

دل به یاد آورد اول بار را  خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی آن اسرار را  آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازی مبهم و سربسته بود  چون من از تکرار او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من او  همنشین و هم زبان شد با من او

خسته جان بودم که جان شد با من او  ناتوان بود و توان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگی  این چنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم ز دنیا بی خبر  دم به دم این عشق میشد بیشتر

آمد و در خلوتم دم ساز شد   گفتگو ها بین ما آغاز شد

گفتمش در عشق پا برجاست دل گر گشایی چشم دل٬زیباست دل

گر تو زورق بان شوی دریاست دل  بی تو شامی بی فرداست دل

دل ز عشق روی تو حیران شده  در پی عشق تو سرگردان شده

گفت:در عشقت وفادارم بدان  من تو را بس دوست میدارم٬ بدان

شوق وصلت را به سر دارم٬ بدان  چون تویی مخمور٬ خمارم بدان

با تو شادی می شود غم های من  با تو زیبا میشود فردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده دل ز جادوی رخت افسون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده   عالم از زیباییت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب٬ یعنی خموش  طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود  بهر کس جز او در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود   همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شهره ی آفاق بود   در نجابت در نکویی پاک بود

روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت  بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصه هجران بود و بس  حسرت و رنج فراوان بود و بس

بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست  ساده هم آن عهد و پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست  این خبر ناگاه پشتم را شکست

عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست   با چنین تقدیر بد٬ تدبیر نیست

از غمش با دود و دم همدم شدم  باد نوش غصه ی او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم٬ کم شدم

آخر آتش زد دل دیوانه را...  سوخت بی پروا پر پروانه را

عشق من٬ از من گذشتی ٬خوش گذر     بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن ز سر  دیشب از کف رفت٬ فردا را نگر

آخر ای یکبار از من بشنو پند    بر من و بر روزگارم دل نبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود عشق دیرین گسسته تار و پود

گرچه آب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود...

بعد از این هم آشیانت هر که هست   باش با او٬یاد تو ما را بس است

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت5:6 بعد از ظهرتوسط مهران | |